
در حصار بسته ی Milly la Foret، کوکتو به سرعت جان گرفت. و بیشتر از آن: محیط اطرافش او را برای خلق اثرهای بعدیش خلاق می کرد.
خانه با اثاثیه تکمیل و تقسیم بندی شد، همان طوری که هم خانه ی او ژان ماره در اتوبیوگرافی اش تعریف می کند. « هرکسی قلمرو خودش را داشت. ژان در طبقه ی اول، من طبقه ی دوم، طبقه ی همکف هم به هردومان تعلق داشت. ژان می توانست آنجا بنویسد یا طراحی کند. من هم به نقاشی یا حفظ کردن نقش هایم مشغول باشم، و مولوک [سگ ژان ماره] هم قدم بزند.»
کوکتو و ماره - بین این کارگردان هنرمند و بازیگر مورد علاقه اش رابطه ی بی نظیری وجود داشت-
کوکتو در سال ۱۹۳۷ با ژان ماره آشنا شد، زمانی که ماره ۲۴ ساله برای گرفتن نقشی در نمایش/فیلم پادشاه ادیپ رل خود را تمرین می کرد.
کوکتو از مرد خوش چهره ای که برای این نقش ابراز آمادگی کرده بود و به همان اندازه که او شیفته اش شده بود مورد علاقه ی طرف مقابل قرار گرفته بود پرسید «چه نقشی را دوست داری بازی کنی؟»
و ماره جواب داده بود: «یک مرد جوان امروزی را، با احساسات شدید، که می خندد و گریه می کند، فریاد می زند، و بر روی زمین غلت می خورد...»
کوکتو در آن زمان دو برابر ماره سن داشت و برایش الگو و عاشق در یک نفر بود. نقش های زیادی را کوکتو فقط برای او نوشت. پس چرا نباید برای ثبات رابطه شان در یک خانه زندگی کنند؟ به هر حال مدت زندگی مشترکشان در Milly la Foret چندان طولانی نبود. ژان ماره باید در پاریس می ماند چون هرشب روی صحنه های شهر بازی داشت.
به زودی رابطه شان شدت خود را از دست داد. ماره ترجیح داد در یک خانه ی قایق مانند بر روی رود سن زندگی کند و کوکتو تصمیم گرفت همچنان در Milly بماند.
«من گوشه ای می خواهم که در آن بتوانم آخرین پرده ی نمایشم را اجرا کنم. نیروی پیدا کردن سرپناهی دوباره را در خود نمی بینم. می خواهم درباره ی خانه ی Milly با تو معامله کنم. از تو مهلت کوتاهی می خواهم تا مبلغ مورد نظر را جمع آوری کنم و به صورت قسطی به تو پرداخت کنم.»
کوکتو و ماره این گونه به توافق نظر رسیدند و در همین حال باز هم به هم وابسته بودند.
« و اینجا منم در خانه ای که از تو لبریزست، و به تماست می اندیشم وقتی با مهربانی همیشگی ات گفتی چه چیزی می توانست مرا خوشبخت تر از این بکند.»
کوکتو این جملات را سال ها بعد برای «فرشته ی خوبش» نوشت.
او به فضای آرام و بی دغدغه ی Milly la Foret علاقه داشت، به مکان بازارچه روستا، به سالن آن که ساخته شده از چوب بود، و به نزدیکی اش به جنگل Fontaine-bleau.
ساکنین آنجا هم با کوکتو به احترام و محبت برخورد می کردند. هر کودکی در آن محل خانه ی او را می شناخت، خانه ای که از بیرون نمی شد فضای داخل آن با ۱۷ اتاق پنهانش را حدس زد.
در مارس ۱۹۵۳ کوکتو حتی عنوان شهروند افتخاری Milly la Foret را دریافت کرد. از آن جشن عکسی باقی مانده که در آن کوکتو در کنار شهردار و کشیش محل کمی شرمزده دسته گلی را از دختربچه ای کوچک دریافت می کند.
از اولین مهمان هایی که کوکتو در خانه ی جدیدش پذیرفت، ژولین گرین بود که در سال ۱۹۴۷ در دفتر خاطراتش نوشت: « در انتهای این روستای خوابزده خانه ای جادویی از آجر سرخ با حیاط و درخت های میوه و جوهای آب و خیابان طویلش قرار دارد که به جنگل Fontaine-bleau می رسد. چند دقیقه ای تنها با ژان قدم می زدم. ساعت حدود ۴ بود. برگ ها زیر پاهای ما از قطره های باران لحظات پیش برق می زدند و من ناگهان احساس کردم که در قرن ۱۵ ام در باغ مینیاتوری با شاعری از آن زمان قدم می زنم... در حال گذشتن بوته ها و درختچه ها سبزی های باغچه را تماشا می کردم و از فراز یک دیوار، بلندی کلیسایی از عصر رمانتیک را می دیدم. چقدر زیبا تمام اینها در خاطراتم خواهد ماند.»
...ادامه دارد...