تبلیغات
...جوجه تیغی ها از سکوت می ترسند...

قدمم مسافت را در كوچه ها لگدمال می كند/جهنم درونم را اما چاره چیست؟................ولادیمیر مایکوفسکی..............

Talmud, Tractate Sandhedrin, II.Order
جمعه 12 بهمن 1386

 

قیصر روم به رابان گاملیل گفت: خدای شما دزدی بیش نیست، زیرا که می گویند او به هنگامی که آدم در خواب بود، یکی از دنده های وی را برداشت.  در جواب او دختر رابان گاملیل رو به قیصر کرد و گفت: ماموری در اختیار من بگذار.  قیصر پرسید: به چه منظور ماموری می خواهی؟  دختر رابان گاملیل گفت: دیشب سارقین به خانه ی ما ریختند یک جام سیمین را دزدیدند و جامی طلایی به جای آن گذاشتند.  قیصر پاسخ داد: کاش این گونه دزدها هر شب بیایند!

در این لحظه دختر رابان گاملیل رو به او کرد و گفت: آیا برای آدم نیز بهتر نبود که یک دنده ی او را بردارند و به جای آن همسری به او دهند؟

 

 (סנהדרין)  Talmud, Tractate Sandhedrin

II.Order



[ جمعه 12 بهمن 1386 - 11:02 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| خودم ] [شب نوشته , ] [+]
summary
دوشنبه 24 دی 1386

.

.

خواستن توانستن نیست.

.

.



[ دوشنبه 24 دی 1386 - 12:01 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| خودم ] [شب نوشته , ] [+]

پناهگاه یک خانه به دوش- Jean Cocteau in Milly la ForetII
سه شنبه 13 تیر 1385

Jean Cocteau

در حصار بسته ی Milly la Foret، کوکتو به سرعت جان گرفت.  و بیشتر از آن: محیط اطرافش او را برای خلق اثرهای بعدیش خلاق می کرد.

 

خانه با اثاثیه تکمیل و تقسیم بندی شد، همان طوری که هم خانه ی او ژان ماره در اتوبیوگرافی اش تعریف می کند.  « هرکسی قلمرو خودش را داشت. ژان در طبقه ی اول، من طبقه ی دوم، طبقه ی همکف هم به هردومان تعلق داشت. ژان می توانست آنجا بنویسد یا طراحی کند.  من هم به نقاشی یا حفظ کردن نقش هایم مشغول باشم، و مولوک [سگ ژان ماره] هم قدم بزند.»

 

کوکتو و ماره - بین این کارگردان هنرمند و بازیگر مورد علاقه اش رابطه ی بی نظیری وجود داشت-

کوکتو در سال ۱۹۳۷ با ژان ماره آشنا شد، زمانی که ماره ۲۴ ساله برای گرفتن نقشی در نمایش/فیلم پادشاه ادیپ رل خود را تمرین می کرد.

کوکتو از مرد خوش چهره ای که برای این نقش ابراز آمادگی کرده بود و به همان اندازه که او شیفته اش شده بود مورد علاقه ی طرف مقابل قرار گرفته بود پرسید «چه نقشی را دوست داری بازی کنی؟»

و ماره جواب داده بود: «یک مرد جوان امروزی را، با احساسات شدید، که می خندد و گریه می کند، فریاد می زند، و بر روی زمین غلت می خورد...»

 

 

کوکتو در آن زمان دو برابر ماره سن داشت و برایش الگو و عاشق در یک نفر بود.  نقش های زیادی را کوکتو فقط برای او نوشت. پس چرا نباید برای ثبات رابطه شان در یک خانه زندگی کنند؟ به هر حال مدت زندگی مشترکشان در Milly la Foret چندان طولانی نبود.  ژان ماره باید در پاریس می ماند چون هرشب روی صحنه های شهر بازی داشت.

به زودی رابطه شان شدت خود را از دست داد. ماره ترجیح داد در یک خانه ی قایق مانند بر روی رود سن زندگی کند و کوکتو تصمیم گرفت همچنان در Milly بماند.

 

«من گوشه ای می خواهم که در آن بتوانم آخرین پرده ی نمایشم را اجرا کنم. نیروی پیدا کردن سرپناهی دوباره را در خود نمی بینم. می خواهم درباره ی خانه ی Milly با تو معامله کنم. از تو مهلت کوتاهی می خواهم تا مبلغ مورد نظر را جمع آوری کنم و به صورت قسطی به تو پرداخت کنم.»

کوکتو و ماره این گونه به توافق نظر رسیدند و در همین حال باز هم به هم وابسته بودند.

« و اینجا منم در خانه ای که از تو لبریزست، و به تماست می اندیشم وقتی با مهربانی همیشگی ات گفتی چه چیزی می توانست مرا خوشبخت تر از این بکند.»

کوکتو این جملات را سال ها بعد برای «فرشته ی خوبش» نوشت.

 

 

 

او به فضای آرام و بی دغدغه ی Milly la Foret علاقه داشت، به مکان بازارچه روستا، به سالن آن که ساخته شده از چوب بود، و به نزدیکی اش به جنگل Fontaine-bleau.

ساکنین آنجا هم با کوکتو به احترام و محبت برخورد می کردند. هر کودکی در آن محل خانه ی او را می شناخت، خانه ای که از بیرون نمی شد فضای داخل آن با ۱۷ اتاق پنهانش را حدس زد.

در مارس ۱۹۵۳ کوکتو حتی عنوان شهروند افتخاری Milly la Foret را دریافت کرد.  از آن جشن عکسی باقی مانده که در آن کوکتو در کنار شهردار و کشیش محل کمی شرمزده دسته گلی را از دختربچه ای کوچک دریافت می کند.

 

 

از اولین مهمان هایی که کوکتو در خانه ی جدیدش پذیرفت، ژولین گرین بود که در سال ۱۹۴۷ در دفتر خاطراتش نوشت: « در انتهای این روستای خوابزده خانه ای جادویی از آجر سرخ با حیاط و درخت های میوه و جوهای آب و خیابان طویلش قرار دارد که به جنگل Fontaine-bleau می رسد.  چند دقیقه ای تنها با ژان قدم می زدم.  ساعت حدود ۴ بود. برگ ها زیر پاهای ما از قطره های باران لحظات پیش برق می زدند و من ناگهان احساس کردم که در قرن ۱۵ ام در باغ مینیاتوری با شاعری از آن زمان قدم می زنم... در حال گذشتن بوته ها و درختچه ها سبزی های باغچه را تماشا می کردم و از فراز یک دیوار، بلندی کلیسایی از عصر رمانتیک را می دیدم. چقدر زیبا تمام اینها در خاطراتم خواهد ماند.»

...ادامه دارد...

 



[ سه شنبه 13 تیر 1385 - 04:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : سه شنبه 13 تیر 1385 - 05:07 ق.ظ]
[ پیام ()|| خودم ] [آشنای ناشناس , ] [+]
رازها
جمعه 9 تیر 1385

 رفتم تو آینه نگاه کردم دیدم سرش هنوز داره رو گردنش تکون میخوره.

 پلکاش از هم باز میشن از لای چشماش حرارت نامعلوم بی خوابی دیشب تصعید میشه. رگه های سرخ هذیونای خلسه آورش تو سفیدی توپ پینگ پونگ نمناکی که تو حدقه هاش می غلطه راه باز می کنند، خون مسموم تیره رنگش از تصویر محو و شناورش بیرون میزنه. می چکه رو لکه های زنگار آینه. طعم خون. طعم آهن. طعم گزیدن دیواره های سکوت دهانت از درون. طعم جویدن گوشت نرم آسیب پذیر. دندون کشیدن بیهوده به لثه های زخم خورده. مث بچه ای که تازه داره دندون در میاره به لثه های سرخ تصویرم دندون می کشم. گوشت تازه ی گونه هاشو از هم می درم. هرم 37 درجه ی طبیعتشو تو گل نمدار آفرینشش فرو می برم. پنجه به دیوار رو به رو می کشه. ناخن هاش به پوست نازک فاصله ی بینمون خراش میندازند. دستاش تو هوای متراکم شیشه ای مدفونند. زمان رو ساعت 7 متوقف مونده. دندونای نیشم تو بتون سخت فاصله ریشه دوونده اند. شونه هاشو می گیرم با ریتم قلب بی تپش ساعتی من به لرزه می افته. بدنشو به جداره های سلول حضور مجازیش می کوبه.

 پیش روی من تو قاب آبی آینه ی نیمه ی اتاقم جنازه ای هست که راز ایستاده مردنش رو 19 سال تو بی تحملی همزادش تکثیر کرد. کی می فهمه اینا رو. و این که تو قفسه ی سینه ی من قلوه سنگ هایی هست که هر لحظه سر از بیهودگی تحمیل وزنشون به ناتوانی من برمیکشند اما لذت به شکنجه انداختنم حقیقت عبث هستی پوچشونو به فراموشی می بره. سنگ های سنگین با گوشه هایی که از فرط کشیده شدن به زخم های من برندگیشونو از دست داده اند فقط با فشار خودشون به عمق دره هایی که تو هر خراش عفونی بدنم هست میتونند قدرت به زانو انداختن منو تو خودشون به اثبات برسونن.

 همیشه میزان مشخصی از درد تو وجودم هست که ذره ای بیشتر شدنش منو وسوسه می کنه رنج تحملو بی اندازه ببینم. تنها چیزی که جلوی منو از این افراط می گیره امکان عادت دادن منه به مقدار بیشتری از این درد گزنده. و فقط همین تاب و تب ناگهانیه که عرق سرد رو رو پوست فاصله ی من و تصویرم رو جدار آینه می نشونه. ما از خطوط فرو رفته ی جاده های پیشونی مون، از اونجا که باید سرنوشتی میداشتیم و نداریم، به هم متصل شده ایم. تو لرز مشترک به عرق افتادن تب بی اختیارم دارم همزادمو به التماس میندازم. به گودال های خالی زیر ابروهاش نگاه می کنم و پاهام تو چاله های تاریکیش فرو میرن. به هاله ی چسبناک خلا’ نگاهش بر می خورم. تو باتلاق نامریی بی اعتناییش رو به فنا میرم. آخر هر عذاب وجدان روح سادیستم داره لذت وحشیانه ی خود آزاری رو به کام مشترکمون رقم میزنه.

 سرش داره رو گردنش تکون می خوره. لای لحاف خنک تابستونی بین ویروس های حریصی که دارن مرز های هشیاریشو می جوند سرشو بین دو تا دست می گیره و تو فاصله ی بالش و دیوار جاسازی می کنه. عقربه ها دارند دنبال هم می دوند. با نیروی مرموز نامشخصی بدون باتری هایی که از زمان طلب دارند.می خوام بخوابم و نمی تونم. از ناکامی این شکست مداوم معلوم میشه که هنوز زنده م.



[ جمعه 9 تیر 1385 - 11:06 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| خودم ] [شب نوشته , ] [+]

Charité
جمعه 2 تیر 1385

ثانیه ی اول-- ...تا طبقه ی نهم جنونم بالا میرم.. آسانسور بوی الکل و عرق میده.. همه تو صف می ایستند.. دانشجوای محترم معده هاشونو بریزن رو میز.. سیب زمینی های خوب سرخ نشده رو با سس اضافی.. 

ثانیه ی دوم-- ...به میز تکیه میدم.. به من تکیه میده.. کتابشو که سفارش داده بود می گیره.. از جام تکون نمی خورم..منو از چهار طرف به زنجیر خودخواهی خودم می بندن..به دنبال بدنم تو راهرو ها رو زمین لیز ضد عفونی شده می خزم..

ثانیه ی سوم-- ...نفس می کشی..حباب های کولا لایت تو خونم می ترکن.. پلکام به طبقه ی همکف باز میشن.. بوی الکل و عرق پشت ویلچر جا می مونه.. دارم حرف میزنم و داری می خندی.. تو همدردی لذتبخش آزار خودم غوطه ورم..حالا که انقدر بیهوده ست همه ی توجهت اینجاست.. تو همه ی مسیر سیزیف بی ادراکی توام که  آسانسورو با وزن خنده ی فرو خورده ی تو بالا و پایین می بره... سنگینی دروغ های هنوز نگفته کمر وجدانمو خم می کنند.. 

ثانیه ی چهارم-- ...به طبقه ی نهم برمیگردیم.. از بازتاب نمناک خرافاتی که تو چشمات برق میزنه تو مردمک من به لرزه می افتی.. به لرزه افتادنت رو انعکاس تصویر من تو نگاه  برگشت خورده ی متعجبت می چکه.. تاب تماشا نداری.. از آسانسور میاییم بیرون.. از شگفت زدگیت می ترسم..



[ جمعه 2 تیر 1385 - 02:06 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 2 تیر 1385 - 02:06 ق.ظ]
[ پیام ()|| خودم ] [هذیان های تیغ دار , ] [+]

پناهگاه یک خانه به دوش- Jean Cocteau in Milly la Foret
جمعه 19 خرداد 1385

Jean Cocteau

 

«من مانند همه ی خانه به دوشان از نیازم به داشتن سقفی بالای سر خود رنج می کشم.

به دنبال سرپناهی در روستا هستم.»

 

این جمله ها را ژان کوکتو سال ۱۹۴۷ در مقاله ی «هستی برآورده نشده» نوشت. چند ماه بعد جست و جویش پایان یافت. منشی کوکتو پل مرین در Milly la Foret روستای بزرگی در جنوب غربی پاریس خانه ی روستایی بزرگی را پیدا کرده بود که کوکتو با دوشتش ژان ماره بازیگر آن را خرید و به سلیقه ی خود تغییراتی در بنای آن داد.  «من سعی می کنم مبلغ ها را با هم جمع بزنم و از خودم می پرسم که چطور با این پول می توانیم زندگی کنیم. اما این مهم نیست. بهتر است که Milly و مشکلات را داشته باشم تا این که تنها مشکلات در  Palais Royal [محل سکونت قبلی کوکتو] نصیبم باشد. بنابراین زنده باد Milly !»

 

 

میل به تغییر دادن وضعیت از موانع مادی قوی تر بود. ماره در خاطرات خود لحظه ای را به خاطر می آورد که کوکتو با یک نگاه دلبسته ی خانه ی قدیمی به جا مانده از قرن هفدهم که در انتهای یک بن بست سنگ فرش شده قرار داشت می شود:

«در ورودی با سایه بانش، ستون های کوچک ساده، گودال های کوچک آب، حیاط خانه، و کل ساختمانی که به سبک خانه های کشیش ها ساخته شده بود ما را مجذوب خود کرد. و علاوه بر آن در زندگی جنگل Fontainebleau قرار داشت.»

 

با حمایت مالی دوشتان خانه به زودی خریداری شد.

La Maison du Bailli (خانه ی بخشدار یا کشیش بخش)- این نام را ساکنین روستا به آن داده بودند- حالا صاحب جدیدی پیدا کرده بود.  نابغه ای به نام کوکتو که شاعر، نقاش، درام نویش و فیلمساز در یک نفر بود، اکنون پناهگاهی پیدا کرده بود. کوکتو برای دوستانش با شوق و ذوق از خانه ی جدیدش تعریف می کرد و از آرزوی این که در این خانه به خاک سپرده شود. «حتی اگر سگ های آنجا بیایند و اگر خوششان آمد قبرم را خیس کنند!»

 

 

 ادامه ی کار در پاریس دیگر برای کوکتو ممکن نبود، چون تعداد زیاد میهمانان و کسانی که به او زنگ می زدند برای او به یک مزاحمت تبدیل شده بودند: « دور از زنگ های در و تلفن Palais Royal پناهگاهی دارم که اطمینان باشکوه و پوچ زندگی نباتی را به رخم می کشد. در آنجا نظمی به خاطراتم از اقامت های پیشین در روستا می دهم، زمانی که رویای پاریس در در سر می پروراندم، همان طور که بعدها در پاریس به آرزوی فرار از پاریس می اندیشیدم.  انعکاس سیل جاری جوی ها و نور خورشید با تصویر سیال شیشه ای خود بر دیوارهای اتاقم طرح می اندازند. و همه جا صدای بهار می پیچد.»

 

 

 کوکتو پیش از تصمیم به اقامت در روستا، از لحاظ جسمانی هم آسیب دیده بود و قبل از اسباب کشی همه ی ارتباطات خود را با دنیای بیرون قطع کرده بود.  محصول ادبی این جست و جو به دنبال انگیزه مجموعه مقالاتی بود به نام «دشواری بودن». کوکتو در این اثر بازتاب هایی درباره ی فهم هنری از خویشتن و هستی برآورده نشده به تصویر کشید: «مسئله بیشتر این است که من در این خانه که در آن دوباره خواب و آسایش را می جویم، دایره ای دور بودن خویش بکشم. هر نامه نگاری با پاریس را قطع کرده ام. در آنجا نامه ها را می خوانند و مهم ترین ها را برایم می فرستند. من با هیچ کس در ارتباط نیستم... من از سر راه آفتابی که روزگاری بسیار دوستش داشتم کنار می روم. در سایه در پی رد او قدم می زنم. در زمان باقی مانده ام درها را به روی خود قفل می کنم. می خوانم و می نویسم. تنهایی وادارم می کند رابینسون کروزو  و جزیره اش باشم و خودم را به زیر ذره بین دقت بکشم. در این میان من توجهی را به کار نمی گیرم که از دستم می رود، بلکه با علاقه ای پیش می روم که تعلق به من دارد و زندگی نداشته ام را جایگزین می شود.»

 

 

 

ادامه....



[ جمعه 19 خرداد 1385 - 03:06 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| خودم ] [آشنای ناشناس , ] [+]
ژان کوکتو ۱۹۶۳-۱۸۸۹------ بیوگرافی کوتاه
پنجشنبه 4 خرداد 1385

Cocteau

           ژان کوکتو     ۱۹۶۳-۱۸۸۹

 

 

 ژان کوکتو  نویسنده و هنرمند فرانسوی بود که در شعر، داستان، فیمسازی، باله، نقاشی و اپرا فعالیت داشت.

آثار او تحت تاثیر سوررئالیسم، روانکاوی، مذهب کاتولیک و مصرف تریاک به وجود آمده اند.

 

 

ژان کوکتو فرزند یک خانواده ی ثروتمند بود. پدرش وکیل موفقی بود و در اوقات فراغتش به نقاشی می پرداخت.  او هنگامی که ژان ده سال داشت از دنیا رفت.  ژان در ۱۹ سالگی اولین دفتر شعرش را با عنوان چراغ علاء الدین (۱۹۰۸) منتشر کرد و با همکاری اش در باله ی پاراد (۱۹۱۷) به شهرت رسید.  او متن این باله را نوشت، سرژ دیاگیل تهیه کننده اش بود، پابلو پیکاسو طراحی صحنه را بر عهده داشت و موسیقی آن را اریک ساتی ساخته بود.

 

در مدت جنگ جهانی اول کوکتو به عنوان راننده ی آمبولانس در مرز بلژیک خدمت می کرد. ۱۹۱۹، متن تخیلی او پوتوماک منتشر شد و نام کوکتو را به عنوان نویسنده تثبیت کرد.  پس از جنگ، کوکتو با شاعر و نویسنده ی فوتوریست ریموند رادیگ آشنا شد،  مرگ زودهنگام او کوکتو را به دام اعتیاد به تریاک و بستری شدن چند باره برای ترک کردن آن انداخت.

 

در دهه ی بیست با رمان Thomas l'imposteur و Les Enfants terribles  در سال های ۱۹۲۳ و ۱۹۲۹ به رمان روانشناسی روی آورد،  علاوه بر آن در اپرای ادیپ با ایگور ستراوینسکی همکاری می کرد.  ۱۹۲۹ به علت مسمومیت ناشی از تریاک بستری شد.

 

 

۱۹۳۰ اولین فیلمش Le sang du poète خون یک شاعر را ساخت.  متن مهم ترین اثرش La Machine infernale  ماشین جهنمی (۱۹۳۴) را هم پیش از شروع جنگ جهانی دوم نوشت.  به خاطر یک شرط بندی کوکتو دور دنیا در ۸۰ روز ژول ورن را کامل کرد و به شکل یک دفتر خاطرات ادبی با نام سفر اول من(۱۹۳۶) منتشر کرد.  دوستی او با ژان ماره جوان سال ۱۹۳۷ آغاز شد،  هنگامی که ماره نقش اول را در Knights of the round table  بازی کرد.  پس از آن کوکتو در آثارش نقش ها را مخصوصا برای او می نوشت.

 

در دهه ی ۴۰ کوکتو دوباره به فیمسازی روی آورد.و  دیو و دلبر(۱۹۴۶)  و اورفه(۱۹۵۰)  را ساخت.  به علت مشکلات جسمی، کوکتو ۱۹۵۳ از زندگی هنری اش کناره گیری کرد و در سبک زندگیش تغییراتی داد. 

۱۹۵۵ برای عضویت در آکادمی بلژیک و آکادمی فرانسه انتخاب شد. روزی که داشت برنامه ای رادیویی درباره ی ادیت پیاف تهیه می کرد و خبر مرگ او را شنید، گفت: آه، پس پیاف هم مرد. من هم می توانم بمیرم.

و اندکی بعد از دنیا رفت.

 

 

 

*****************

 

 

این بیوگرافی کوتاهی از ژان کوکتو بود، با ذکر این که اصلی ترین تاثیرات در زندگی کوکتو در این عبارات و تاریخ ها خلاصه نمی شوند.  رابطه ی او با ژان ماره و نامه هایی که در دوران جنگ روزی چند بار برای او می نوشت سرچشمه ی اصلی بسیاری از نوشته های او هستند.  بعد از ورود ژان ماره به زندگی او، کوکتو در تمام آثارش شخصیتی را خلق می کرد که بازی کردن نقشش را ماره بر عهده می گرفت. بعدها ماره نامه های کوکتو را منتشر کرد. نامه هایی که در آن ها کوکتو تلاشی برای حفظ سبک خاصی ندارد، این نامه ها با حوادث روزمره و علاقه ی او به ماره رنگ خاصی گرفته اند. ( اگه هم تو ایران ترجمه نشده یا اجازه ی چاپ نگرفته، دلتون بسوزه!)



[ پنجشنبه 4 خرداد 1385 - 12:05 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 5 شهریور 1386 - 01:08 ق.ظ]
[ پیام ()|| خودم ] [آشنای ناشناس , ] [+]
unheilbar
پنجشنبه 3 فروردین 1385
سفید سفید سفید. یه سفید دیگه داره میاد. پشت سرش همون سفید شیفت شب. چقدر عجیب. من فکر میکردم فقط وقتی آمپول میزنن شبه. سفید نزدیک تر شد. لایه ی همرنگ تن منو زد بالا. سوزن رو پوستم پافشاری میکنه فوت میکنه تورگم. فقط هواست. حتی سم هم نیست. سفید های دیگه هم میان. صورتمو تو بالش خفه میکنم. با گردن نفس میکشم. حالا سبز بزرگ میاد. حالمو می پرسه. شما از آخر هفته مرخصید. حس میکنم دارم رنگی میشم.


[ پنجشنبه 3 فروردین 1385 - 07:03 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| خودم ] [هذیان های تیغ دار , ] [+]

Image Hosting | Video Hosting | Myspace Games Stats Maker Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir